رزبوک

دانلود کتاب به طرف صفر

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
حضرت علی (ع): کسی که خود را با کتاب آرامش دهد، هیچ آرامشی را از دست نداده است.
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۶
دانلود کتاب صوتی راز اثر راندا برن
00:00
00:00

فرادرس

فرادرس

دانلود کتاب به طرف صفر

دسته بندی : ادبیات ، رمان و داستان تاریخ : یکشنبه ۴ تیر ۱۳۹۶

کتاب به طرف صفر
کتاب به طرف صفر اثری است از نویسنده محبوب خانم آگاتا کریستی که در این داستان جنایی به پرونده ای پرداخته می شود که در آن قاتل تبرئه شده بود. گروهی از حقوقدانان و کسانی که علم قضاوت داشتند دور هم جمع شده اند و این پرونده را که پشت سرش حرف و حدیث بسیار داشت بررسی می کنند. و آقای تریفس در این داستان که شخصی است هشتاد ساله و بسیار با تجربه و به گفته خیلی ها از پشت پرده خبر دارد، صحبت های جالبی را در مورد این پرونده می کند …

مشخصات کتاب

عنوان : به طرف صفر

موضوع : ادبیات » رمان و داستان

نویسنده : آگاتا کریستی

مترجم : مجتبی عبدالله نژاد

وضعیت ناشر : تهران: انتشارت هرمس – چاپ اول، 1388

شناسگر رکورد : 1163206

وضعیت فهرست نویسی : فیپا

رده بندی کنگره : 1386 9 ن 387 ک / PZ3

شماره کتابشناسی ملی : 1163206

شابک : 4-508-363-964-978

رده بندی دیویی : 823/912

چاپ و صحافی : خجسته

طرح جلد : واحد گرافیک هرمس

فرمت : PDF

تعداد صفحات : 262

این کتاب ترجمه ای است از : Towards Zero / Aghlha Christie / Penguin Books Ltd , Crime Club, 1973

فهرست کتاب

♦ در را باز کن، همه اینجا هستند!

♦ سفید برفی و گل قرمزی

♦ دست ظریف ایتالیایی

♦ ساعت صفر

پیشگفتار کتاب

روبرت جان

چون لطف داشتی و گفتی از داستان های من خوشت آمده، جسارتاً این کتاب را به تو تقدیم می کنم. فقط خواهش می کنم هنگام خواندن این کتاب دید نقادانه ات را (که لابد با تندروی هایی که اخیراً در این زمینه داشته ای قویتر هم شده) کنار بگذار.

 

این داستان را نوشته ام که بخوانی و لدت ببری، نه برای اینکه جایزۀ ادبی گریوز بگیرم.

ارادتمند، آگاتا کریستی

مقدمه کتاب

نوزدهم نوامبر

چند نفری که دور بخاری دیواری جمع شده بودند، همه حقوقدان یا کسانی بودند که کارشان به نحوی به قانون و علم حقوق مربوط می شد. مارتیندال وکیل بود. روفوس لرد، مشاور حقوقی دربار بود. دانیل پسر بود که با پروندۀ خانوادۀ کارستیر اسم و رسمی یافته بود غیر ا اینها چند تن از اهل قانون و قضا بودند. مثل آقای کلیور، قاضی دیوان عالی، لوئیس، ترنج و آقای تریفس بزرگ. آقای تربفس مردی خبره و با تجربه بود و حدود هشتاد سال داشت. عضو یکی از موسسات حقوقی خیلی معروف بود و در خود آن موسسه هم شهرت بیشتری از بقیه داشت. از کارشناسان بزرگ حوۀ جرم شناسی به شمار می رفت و معروف بود که از جریانات پشت پرده اطلاعات زیادی دارد.

 

بعضی که سنجیده سخن نمی گفتند، معتقد بودند باید خاطراتش را بنویسد ولی آقای تریفس زیر بار نمی رفت. می دانست که اطلاعاتش بیشتر از این حرف هاست.

 

با اینکه بازنشسته شده بود. دوستان و همکارانش برای نظرات او احترام زیادی قائل بودند و از این لحاظ در تمام انگلستان بی همتا بود. هرگاه با آن صدای لرزان و آرام لب به سخن می گشود، سکوتی آمیخته با احترام همه جا را فرا می گرفت.

 

موضوع صحبت آن رزو، پرونده ای بود که حرف و حدیث زیادی پشت سرش یود و تازه در دادگاه جنایی مرکز به آن رسیدگی کرده بودند. پروندۀ قتل بود و قاتل تبرئه شده بود. جمع خاضر این پرونده را مرور می کردند و درباره اش اظهار نظر می کردند.

 

شاکی به اظهارات یکی از شهود تکیه کرده و اشتباه کار همین جا بود. دپلیچ پیر باید می دانست چه فرصت بی نظیری برای دفاع جلو متهم گذاشته. بیشتر کارهای دفاع از دختر خدمتکار را آرتور جوان انجام داده بود. بنت مور موضوع را جمع بندی کرده و از جنبه ای که می خواست، برای دادگاه به نمایش گذاشته بود. این اعضای هیئت منصفه حرف های دختر را باور کرده بودند. این اعضای هیئت آدم های جالبی هستند. هیچ معلوم نیست کی حرفی را قبول می کنند و کی رد می کنند. کافی است به فکر مشخصی برسند. امکان ندارد از نظرشان برگردند. باورشان شده بود که دختر جلو روی آن ها راست می گوید و دیگر کاری به بقیه مسائل نداشتند. مدارک پزشکی فراتر از حد فهمشان بود. اصطلاحات قلمبه سلمبه و زبان حقوقی پیچیده، شاهدان بد و به درد نخور و متخصصان حوزه های مختلف که همیشه من و من می کنند بلد نیستند یک بار عین آدم جواب درست و حسابی بدهند و بگویند بله یا نه فقط می گویند، «خوب، شاید. شاید در برخی شرایط خاص پیش بیاید.» و خلاصه از این حرف ها.

 

به گفتکو ادامه دادند تا حرف هایشان تمام شد و وقتی حرف ها فروکش کرد، یکباره احساس کردند چیزی کم است و یک جای کار ایراد دارد. یکی یکی نگاه ها برگشت به طرف آقای تریفس. آقای تریفس تا این لحظه وارد بحث نشده و اظهار نظر نکرده بود. کم کم معلوم شد همه منتظرند حرف آخر را از زبان آقای تریفس که بین آن ها از همه احترام بیشتری داشت، بشنوند.

 

آقای تریفس تکیه داده بود به پشتی صندلی و داشت شیشه عینکش را تمیز می کرد، در عالم خودش بود. سکوتی که حاکم بود باعث شد به خود بیاید و سرش را بلند کند. پرسید:

بله بفرمایید. چیزی از من پرسیدید؟

لوئیس پسر جواب داد:

در مورد پروندۀ لامورن حرف می زدیم، قربان.

مکث کرد و منتظر ماند.

آقای تریفس گفت:

بله. بله. من هم توی همین فکر بودم.

سکوتی آمیخته با احترام حاکم بود. آقای تریفس همین طور که هنوز داشت شیشۀ عینکس را تمیز می کرد، ادامه داد:

متاسفانه فکر کنم خیالبافی بود. خیالبافی. گمانم مال پیری است. آدم پیر که می شود، خیلبافی می کند.

لوئیس پسر گیج شده بود، ولی گفت:

بله می فهمم.

آقای تریفس گفت :

زیاد تو فکر جنبه های قانونی مسئله نبودم. گرچه جنبه های قانونی مسئله هم جالب بود. خیلی جالب. اگر حکم طور دیگری صادر شده بود، جا برای استیناف وجود داشت. تصور می کنم … بگذریم. همان طور که گفتم در فکر جنبه های قانونی مسئله نبودم. بیشتر خود افراد درگیر در پرونده بودند که فکرم را مشغول کرده بودند.

 

معلوم بود که همه تعجب کرده اند. چون در مورد اشخاص درگیر در پرونده، مهم برایشان اعتبار و صداقت آن ها بود، یا حداکثر به آن ها به چشم شاهد نگاه می کردند. کسی در فکر این نبود که زندانی گناهکار است، یا همان طور که دادگاه تشخیص داده، بی گناه.

آقای تریفس با حالت فکورانه ای گفت:

آدم اند دیگر. آدم. همه چور و همه رقمش هست. یک عده عقل دارند و عده بیشتری هم ندارند. هر کدام از یک جای دنیا به دنیا آمده اند. لنکشایر، اسکاتلند، یا مثل آن بنده خدای صاحب رستوران، از ایتالیا، یا مثل آن خانم مدیر مدرسه از یک گوشه ای در میدل وست. همه از جاهای مختلف می ایند و درگیر قضیه می شوند و نتیجه این می شود که در این روز ابری و غم انگیز نوامبر خودشان را در دادگاهی در لندن می بینند. هر کدام نقشی دارند و همه این نقش ها روی هم جمع می شود تا این بنده خدا به اتهام قتل محاکمه شود.

مکث کرد و آرام روی زانویش ضرب گرفت و بعد ادامه داد:

 

من از این داستان های پلیسی خیلی خوشم می آید. ولی می دانید که این داستان ها شروع خوبی ندارد. همه با قتل شروع می شوند. در حالی که قتل پایان ماجراست. اصل داستان از مدت ها قبل شروع می شود. گاهی از سال ها قبل با تمام دلایل و انگیزه ها و حوادثی که باعث می شود فلان آقا در فلان روز و در فلان جا باشد. اگر آن کمک آشپز هیچ نامزدش را نمی گرفت عصبانی نمی شد و شغلش را ول نمی کرد و نمی رفت به لامورنز و نمی توانست در دادگاه به عنوان شاهد اصلی شهادت بدهد، یا آن جوزپه آنتونللی که یک ماه به جای برادرش آمده بود. خود پسره کور است و جایی را نمی بیند. اگر خود او به جای جوزپه حضور داشت، نمی توانست چیزهایی را که برادرش دیده، ببیند. یا اگر آن پاسبان دلباختۀ آشپز خانه شماره 48 نبود، دیر سر پستش حاضر نمی شد و …

 

آرام سر تکان داد و دنبال حرفش را گرفت:

همه این مسائل دست به دست هم می دهد و به نقطۀ واحدی می رسد … و بعد زمانش که فرا رسید … فرمان حرکت صادر می شود. پیش به سوی ساعت صفر! بله همه اتفاقات در نقطه صفر به هم می رسند. دوباره گفت:

بله، پیش به وی ساعت صفر

مورمورش شد و لرزید.

سردتان شده، آقا. بیایید نزدیکتر.

آقای تریفس گفت:

نه. به قول معروف کار عزرائیل است. خوب دیگر. من دیگر کم کم باید بروم خانه.

با خوشرویی سر تکان داد و آرام و با احتیاط از اتاق بیرون رفت.

لحظه ای سکوت مشکوکی حاکم شد و بعد روفوس لرد گفت که آقای تریفس بیچاره خیلی پیر شده است.

سر ویلیام کلیور گفت:

مغرش خوب کار می کند. مغرش هنوز خوب کار می کند.

گمانم بیماری قبلی دارد. هر لحظه ممکن است بیفتد و سکته کند. لوئیس پسر گفت:

موظب خودش هست.

در همین لحظه آقای تریفس داشت سوار اتومبیل نرم و راهوارش می شد. حلو خانه ای در میدان آرامی پیاده شد. خدمتکارش که چهره نگرانی داشت. کمک کرد تا کتش را درآورد. آقای تریفس رفت توی کتابخانه اش که بخاری زغالی در آن روشن بود. تختش ته کتابخانه بود. چون برای رعایت وضع قلبش، به طبقه بالا نمی رفت.

جلو بخاری نشست و نامه هایش را کشید جلو.

فکرش هنوز مشغول خیالات باشگاه بود.

با خودش گفت: «الآن دیگر نمایش – که باید نمایش قتلی باشد – شروع شده، اگر قرار بود از این داستان های جالب جنایی بنویسد داستان را این طوری آغاز می کردم و بدون کمترین اطلاع از نقشه هایی که دست تقدیر برایش ریخته، پیش می رود به سوی ساعت صفر …»

 

پاکتی را باز کرد و با حواس پرتی به صفحه کاغذی که از آن بیرون آورده بود، چشم دوخت.

 

ناگهان حالت چهره اش تغییر کرد. از دنیای خیال بیرون آمد و با خودش گفت: «وای، چه بد! واقعا که خیلی بد است. بعد از این همه سال! مجبورم کل برنامه را تغییر بدهم.»

آگاتا کریستی

درباره آگاتا کریستی : (تعداد آثار منتشر شده : 57)


آگاتا کریستی، متولد ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ - درگذشته ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ نویسنده معروف و مشهور انگلیسی، داستانهای جنایی و ادبیات کارآگاهی بود.

کانال رسمی رزبوک
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 0
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.