رزبوک

دانلود کتاب ساعت ها

کانال تلگرام ما ما را از طریق کانال دنبال کنید.
حضرت علی (ع): کسی که خود را با کتاب آرامش دهد، هیچ آرامشی را از دست نداده است.
پنج شنبه ۲۷ مهر ۱۳۹۶
دانلود کتاب صوتی راز اثر راندا برن
00:00
00:00

فرادرس

فرادرس

دانلود کتاب ساعت ها

دسته بندی : ادبیات ، رمان و داستان تاریخ : یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۹۶

کتاب ساعت ها
کتاب ساعت ها از مجموعه داستان های پوآروست که در ۱۵ آبان ماه ۱۳۴۲ در بریتانیا توسط انتشارات Collins Crime Club و یک سال بعد توسط انتشارات داد، مید اند در آمریکا به چاپ رسیده است.

مشخصات کتاب

عنوان : ساعت ها

موضوع : ادبیات » رمان و داستان

نویسنده : آگاتا کریستی

مترجم : شبنم افتخاری

ناشر : انتشارت کوشش

چاپ : حیدری

نوبت چاپ : اول 1375

حروف چینی : انتشارت آبتین

لیتوگرافی : عارف

تیراژ : 5000 نسخه

فرمت : PDF

تعداد صفحات : 174

مقدمه کتاب

روز نهم سپتامبر بود، بعد از ظهری همچون همۀ بعد از ظهرها، هیچ یک از اشخاص درگیر در اتفاقات آن روز، قادر نبودند ادعا کنند کوچکترین شکی به ذهنشان راه یافته بود. (البته دوشیزه پارکر بود که غرق در علوم زمان آینده میشه پیش بینی های خود را البته پس از قوع امر، شرح می داد، اما او ساکن خانۀ شمارۀ شماره 47، ویلبراهام کرسنت بود، آنقدر دورتر از شمارۀ 19 که آن روز داشتن چنین احساساتی را زائد تشخیص داد).

 

در آژانش کاوندیش مؤسسه منشیگری و ماشین نویسی به مدیریت خانم ک. مارتندال، روز نهم سپتامبر بطرز مخصوصی کسل کننده بود. صدای زنگ تلفن، ماشین های تایپ، کار یکنواخت روزانه، بدون هیچ مطلب جالبی.

 

ساعت دو و سی پنج دقیقه زنگ خانم مارتندال به صدا درآمد و در دفتر کارکنان. ادنابرنت آب نباتش را فوراٌ به گوشۀ لثه اش سرانید و با صدای همیشگیش، نفس زنان و تو دماغی پاسخ داد:

بله خانم مارتندال؟

ادنا، در تلفن اینطور صحبت نکنید. قبلاً هم بهتان گفته ام. آنقدر بلند نفس نکشید و درست تلفظ کنید.

ببخشید، خانم مارتندال.

بهتر شد. وقتی بخواهید موفق می شوید. شیلا وب را به دفترم بفرستید.

او هنوز از ناهار برنگشته، خانم ماتندال.

آه؟ (خانم مارتندال نگاهی به ساعت انداخت. دقیقاً 6 دقیقه تاخیر. شیلا وب مدتی بود، خودسرانه رفتار می کرد.)

به محض رسیدن به او بگوئید، منتظرش هستم.

بله، خانم مارتندال.

ادنا مکیدن آب نباتش را از سر گرفت و به تایپ داستان «عشق رسوا» اثر آرنولد لوین پرداخت. علیرغم کوشش های آقای لوین، این عشق پرشور، در او نیز همچون خوانندگان آثارش، بدون اثر بود.

 

چه چیزی بدتر از یک داستان مستهجن بد؟ سال به سل، با وجود جلدهای فریبنده و عناوین نوید دهنده، فروش کتاب هایش کنتر می شد، و سومین مرتبه بود که آخرین صورتحساب را برایش می فرستادند.

در به روی شیلا وب از نفس افتاده باز شد.

ادنا گفت:

حنائی، احضارت کرده.

شیلا با اخم گفت:

شانس من است! درست روزی که تاخیر دارم.

موهایش را مرتب کرد، مداد و دفترچه را برداشت و به در دفتر مدیر زد.

خانم مارتندال از پشت میز نگاهی به او انداخت. زنی بود حدوداً چهل سال، نمونۀ کامل فعالیت که به دلیل موهای نارنجی رنگش به او لقب حنایی را داده بودند.

تاخیر داشتید خانم وب.

متاسفم، خانم مارتندال، اتوبوس در راه بندان گیر کرده بود.

این امر در چنین ساعتی اجتناب ناپذیر است. باید پیش بینی می کردید.

(نگاهی به یادداشت انداخت) خانم پب مارش نامی تلفن زده اند. یک تندنویس برای ساعت سه خواسته اند، ترجیحاً شما را. قبلاً برای او کار کرده ادی؟

یادم نمی آید، خانم مارتندال، در هرحال این اواخر خیر.

خانۀ او در ویلبراهام کرسنت، شمارۀ 19 است. (با حالتی پرسش آمیز مکث کرد.)

شیلا سر تکان داد و گفت:

خبر، چیزی بخاطرم نمی آید.

خانم مارتندال پس از نگاهی به ساعت گفت:

به راحتی تا ساعت 3 به آنجا می رسید. امروز بعد از ظهر قرار دیگری ندارید؟ (دفتر قرارها را از نظر گذرانده اید) آه! چرا، پروفسور پوردی ساعت 5 در هتل کورلیو منتظر شماست. فکر می کنم به موقع برگردید. در غیر این صورت ژانت را می فرستم.

و با اشاره ای او را مرخص کرد. شیلا به تاق کارمندان بازگشت.

چه خبر، شیلا؟

آه! هیچ، همان کار همیشگی، قرار ملاقات با یک پیرزن در خیابان ویلبراهام کرسنت و ساعت 5 هم پروفسور پوردی با آن مطالب وحشتناک باستان شناسی. آه! کاش فقط یک روز هم اتفاق جالب تری می افتاد!

در اتاق مدیر باز شد، خانم مارتندال گفت:

شیلا، مطلب دیگری هم بود. اگر اتفاقاً خانم نبودند، داخل شوید، درباز خواهد بود و در اتاق دست راستی منتظر شود. می خواهید برایتان یادداشت کنم؟

لازم نیست، خانم مارتندال، یادم می ماند.

ادنا از زیر صندلیش، کفش بدسلیقه ای را که پاشنه سوزنی آن جدا شده بود، بیرون آورد. با شکوه گفت:

خدایا، چطوری به خانه برگردم؟

یکی از کارمندان در حال عبور گفت:

ناراحت نباش. بالاخره راهی پیدا می کنیم.

ادنا، آه کشان، کاغذ جدیدی در ماشین گذاشت و به تایپ کردن ادامه داد.

شیلا نیز پس از برداشتن کیفش، موسسه را ترک گفت.

منطقۀ ویلبراهام کرسنت که حدود سال 1900 ساخته شده بود، طرح معماری فوق العاده فانتزیی داشت. به شکل هلال ماه بود که خانه ها از پشت به یکدیکر جسبیده بودند، بدین ترتیب اگر از سمت بیرونی آن می آمدید قادر نبودید، شماره های اول را پیدا کنید، حال که از داخل آن نیز یافتن شماره های آخر امکان نداشت. این خانه های پرططمطراق با تراس هایی که هنرمندانه ساخته شده بود دلالت بر اسکنان توانگری داشتند. ساختمان ها، جز در قسمت حمام ها و آشپزخانه، زیاد مدرنیزه نبودند.

 

هیچ نکتۀ خاصی خانۀ شماره 19 را مشخص نمی نمودند: پرده های بسیار تمیز، دستگیره های براق مسین و ورودی با بوته های گل سرخ. شیلا وب، دروازه را باز کرد، و زنگ در ورودی را به صدا درآورد. جوابی نمیامد. لحظه ای بعد، همانطور که به او گفته شده بود، دستگیره را چرخاند و وارد منزل شد. در راهروی ورودی، در اتاق سمت راست نیمه باز بود. به در زد، کمی صبر کرد و سپس داخل سالن کوچک مطبوعی شد که بر خلاف مد روز پر از اشیاء کوچک تجملی بود. تنها نکتۀ عجیب ساعت های متعدد بود. ساعتی عتیقه در یک گوشه، ساعتی چینی ساخت ساکس روی شومینه، بر روی میز تحریر ساعتی قدیمی از نفره، روی پیش بخاری یکی دیگر از نقرۀ مطلا و کنار پنجره ساعت دیگری که نام رزماری با حروف طلایی رنگ و رو رفته ای حک شده بود.

 

شیلا متعجب از آنکه عقربه های ساعت میز تحریر زمان ده دقیقه به چهار را نشان می دهد به ساعت روی شومینه نگاه کرد. آن هم همین زمان را نشان می داد. از صدایی که ناگهان به گوش رسید، از جا پرید. در یک ساعت از چوب کنده کاری شده، باز شد. پرنده ای بیرون آمد و با صدای بلند و قاطعی خواند: «کوکو، کوکو، کوکو»و سپس ناپدید شد. شیلا تبسمی کرد و کانپه را دور زد، ناگهان وحشت زده بر جای ایستاد. مردی با چشمان باز و بی نور روی زمین افتاده و لکۀ تیره ای روی کت حاکستری پر رنگش وجود داشت. شیلا بی اراده خم شد، گونه و دستش را لمس کرد، سرد بودند، دستی به لکۀ تیره کشید به تندی انگشتان را پس کشید، چشمانش از وحشت گشاد شده بود.

 

در این لحظه، صدای بهم خوردن دروازۀ بیرونی، بطور ناخودآگاه نظرش را جل نمود. زنی به سوی خانه می آمد. خشک شده بود که به زحمت یا فریاد زدن باشد، همینطور ایستاده بود.

درباز شد و خانم میانسال بلند قدی، با کیف خرید داخل شد. گیسوان خاکستری رنگ و کم پشتش در عقب سر جمع شده بود و نگاه چشمان درشت آبی رنگش از شیلا گذشت بی آنکه او را ببیند.

شیلا نالۀ نامحسوسی کرد. چشمان آبی او جهت نگاه کردند.

زن با صدایی محکم پرسید:

کسی اینجاست؟

شیلا به زخمت گفت: من … این …

زن کاناپه را دور زد تا به او نزدیک شود.

ناگهان شیلا فریاد زد: نه … نه … اآن لگدش می کتید … او مرده است.

آگاتا کریستی

درباره آگاتا کریستی : (تعداد آثار منتشر شده : 57)


آگاتا کریستی، متولد ۱۵ سپتامبر ۱۸۹۰ - درگذشته ۱۲ ژانویه ۱۹۷۶ نویسنده معروف و مشهور انگلیسی، داستانهای جنایی و ادبیات کارآگاهی بود.

کانال رسمی رزبوک
دیدگاه کاربران انتشار یافته : ۰ - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.